تبليغاتX
Saeed Lovely

Saeed Lovely

دنياي اين روزاي من


به ساعت نگاه مي كنم حدود سه ي نصفه شب است. چشم مي بندم تا مباد كه تلخي دنياي اين روزهاي خود را فراموش كنم. دنيايي كه اين روزها از هميشه تنگ تر شده، اندازه ي تن پوشم!

و طبق عادت كنار پنجره مي روم، چشم كه باز مي كنم دنيا فراموشم مي شود و دوريت همچون نگاه تيز پلنگ به آهو، عصاره از جانم مي گيرد.

دنياي اين روزاي من هم قدِ تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

درگير تنهايي مي شوم و چشم مي دوزم به سوسوي چند چراغ مهربان و سايه هاي كش دار شب گردان خميده كه گويي همچون من در مدارا با دنياي اين روزهاي خود است. اين روزها دنيا عجب جايي است!

دنياي اين روزاي من درگير تنهايي شده

تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده

همچون تابِ بي تابي مي شوم كه در انتظار دست كودكي است! و چشم مي بندم بر خاكستري گسترده بر حاشيه ها و رؤيايي دور و نزديك. و بين خواب و بيداري در كشاكشي چون گوي به تن مي كنم آغوش گرمت را و از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام و خوب مي دانم كه آينده ي خانه ام با شمعِ چشمانت روشن خواهد بود!

هرشب تو رؤياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونرو با شمع روشن مي كنم

باز هم به ساعت نگاه مي كنم، عقربه ها ايستاده اند، حدود سه ي نصفه شب است. چشم نمي بندم تا دنياي اين روزهاي خود را به فراموشي بسپارم. كنار ديوار كهنه ي اطاقم مي روم و رودرروي تقويم كوبيده بر روي آن مي ايستم و تمام اين روزهاي تنهايي را در حسرت با تو بودن مي گريم و فردايي را تصور مي كنم كه دوست دارم تقويمش با تو پُر شود!

در حسرت فرداي تو تقويممو پر مي كنم

هر روز اين تنهايي رو فردا تصور مي كنم

آري به فردا نزديك مي شوم امّا دوست دارم شب و سياهي اش زودتر از هميشه برسد، تا بتوانم از تاريكي فردايم خانه اي در شب براي خود مهيّا كنم. حالا به فردا آمده ام،‌امّا اينجا هم چيزي از دنياي اين روزهاي من كم ندارد، تا نزديكترين چيز به من دوري تو باشد!

همسنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست

اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديك نيست

و مي شنوم صداي هيجان انگيز سگ ها را و خوشحال از اينكه هنوز معمّاي صدايِ چشمانت برايم حل نشده و به رؤيا فرو مي روم و اين بار بين عشق و بيزاري و در كشاكشي چون مرگ، به تن مي كنم آغوش گرمت را و از شوق به هوا مي پرم و خوب مي دانم، سالهاست كه مرده ام!، همچون آينده ي خانه ام كه بدون تو سالهاست كه روشن نيست!

هر شب تو رؤياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونرو با شمع روشن مي كنم

داریوش

+ نوشته شده در  Sun 26 Dec 2010ساعت 1 PM  توسط سعید  | 

داریوش نازنین

ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین

از تندباد حادثه گفتی که جان در برده ایم
اما چه جان در بردنی دیریست که در خود مرده ایم
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین

اینجا بجز درد و دروغ هم خانه ای با ما نبود
در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هر کس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت
اینجا مرا تنها گذاشت
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین

من با تو گریه کرده ام در سوگ همراهان خویش
آنان که عاشق مانده اند در خانه بر پیمان خویش
ای مثل من در خود اسیر لیلای من با من بمیر
تنها به یمن مرگ ما این قصه می ماند به جا
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هر کس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت
اینجا مرا تنها گذاشت
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین

ای مثل من در خود اسیر لیلای من با من بمیر
تنها به یمن مرگ ما این قصه می ماند به جا
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین
+ نوشته شده در  Fri 24 Dec 2010ساعت 12 PM  توسط سعید  | 

تنهایی

 

دور از این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبی  که آتشم را فرو نشاند.

نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکند سکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

 تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از  هیچ طوفانی نیست !

+ نوشته شده در  Thu 23 Dec 2010ساعت 11 AM  توسط سعید  | 

نیایش

خدایا ... خدایا ... آه خدایم

صدایت میزنم بشنو صدایم

شکنجه گاه این دنیاست جایم

به جرم زندگی این شد سزایم

مرا بگذار با این ماجرایم

نمیپرسم چرا این شد سزایم؟

گلویم مانده از فریاد و فریاد

ندارد کس غم مرگ صدایم

به بغض در نفس پیچیده سوگند

به گل های به خون غلطیده سوگند

به مادر سوگوار جاودانه

که داغ نوجوانش دیده سوگند

خدایا... خدایا... حادثه در انتظار است

به هر سو باد وحشی در گذار است

به فکر قتل عام ناله ها باش

که خواب گل به گل کابوس خواب است...

خدایم، خدایم ای خدایم...

ای پناه لحظه هایم

صدایت میزنم بشنو صدایم

الهی! در شب فقرم بسوزان

ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را

خجل از روی محتاجان مگردان

الهی ، الهی کیفرم را میپذیرم

کیفرم را می پذیرم

که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک کن که با ناحق نسازم

برای عشق و آزادی بمیرم...


+ نوشته شده در  Tue 7 Dec 2010ساعت 0 AM  توسط سعید  | 

ساز من

ساز کوچکی داشتم من

مونس این دل تنها بود

نغمه هایش که می شنیدم من

مرحمی بر دل شیدا بود

شعر من زاده عشقش بود

عشق او اگر چه کوتاه بود

بر کویر تشنه جانم،عشق

همچو آبی گوارا بود

موج عشقش چو بر ساحل دلم کوبید

ساحلی نماند بجا...

عشق او بر پا بود

شکسته شد ساز کوچک من روزی

در پی اش در دلم چه غوغا بود

ز غم شکستنش اکر که می گفتم

گنه کرده بود انگار و رسوا بود

در غمش به نماز ایستاده بودم من

می مگر دوای این دل تنها بود!؟

جرعه ای زین می ناب نوشیدم

مستی سراغم آمد و سستی چه زیبا بود...

باز عشقم شکسته شد گر به جفا

چه غم

غم عشقش به جا به این دل شیدا بود


+ نوشته شده در  Tue 7 Dec 2010ساعت 0 AM  توسط سعید  | 

دنياي اين روزاي من

      دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

      انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

      دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

      تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

      هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

      آینده این خونرو با شمع روشن می کنم

      در حسرت فردای تو تقویممو پر میکنم

      هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم

      همسنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

     اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست...

                

+ نوشته شده در  Wed 20 Oct 2010ساعت 5 PM  توسط سعید  | 

حرف دل

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است

مرا در اوج می خواهی تماشا کن،تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش  رو دارم...


+ نوشته شده در  Tue 19 Oct 2010ساعت 11 PM  توسط سعید  |