دنياي اين روزاي من
به ساعت نگاه مي كنم حدود سه ي نصفه شب است. چشم مي بندم تا مباد كه تلخي دنياي اين روزهاي خود را فراموش كنم. دنيايي كه اين روزها از هميشه تنگ تر شده، اندازه ي تن پوشم!
و طبق عادت كنار پنجره مي روم، چشم كه باز مي كنم دنيا فراموشم مي شود و دوريت همچون نگاه تيز پلنگ به آهو، عصاره از جانم مي گيرد.
دنياي اين روزاي من هم قدِ تن پوشم شده
انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده
درگير تنهايي مي شوم و چشم مي دوزم به سوسوي چند چراغ مهربان و سايه هاي كش دار شب گردان خميده كه گويي همچون من در مدارا با دنياي اين روزهاي خود است. اين روزها دنيا عجب جايي است!
دنياي اين روزاي من درگير تنهايي شده
تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده
همچون تابِ بي تابي مي شوم كه در انتظار دست كودكي است! و چشم مي بندم بر خاكستري گسترده بر حاشيه ها و رؤيايي دور و نزديك. و بين خواب و بيداري در كشاكشي چون گوي به تن مي كنم آغوش گرمت را و از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام و خوب مي دانم كه آينده ي خانه ام با شمعِ چشمانت روشن خواهد بود!
هرشب تو رؤياي خودم آغوشتو تن مي كنم
آينده ي اين خونرو با شمع روشن مي كنم
باز هم به ساعت نگاه مي كنم، عقربه ها ايستاده اند، حدود سه ي نصفه شب است. چشم نمي بندم تا دنياي اين روزهاي خود را به فراموشي بسپارم. كنار ديوار كهنه ي اطاقم مي روم و رودرروي تقويم كوبيده بر روي آن مي ايستم و تمام اين روزهاي تنهايي را در حسرت با تو بودن مي گريم و فردايي را تصور مي كنم كه دوست دارم تقويمش با تو پُر شود!
در حسرت فرداي تو تقويممو پر مي كنم
هر روز اين تنهايي رو فردا تصور مي كنم
آري به فردا نزديك مي شوم امّا دوست دارم شب و سياهي اش زودتر از هميشه برسد، تا بتوانم از تاريكي فردايم خانه اي در شب براي خود مهيّا كنم. حالا به فردا آمده ام،امّا اينجا هم چيزي از دنياي اين روزهاي من كم ندارد، تا نزديكترين چيز به من دوري تو باشد!
همسنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست
اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديك نيست
و مي شنوم صداي هيجان انگيز سگ ها را و خوشحال از اينكه هنوز معمّاي صدايِ چشمانت برايم حل نشده و به رؤيا فرو مي روم و اين بار بين عشق و بيزاري و در كشاكشي چون مرگ، به تن مي كنم آغوش گرمت را و از شوق به هوا مي پرم و خوب مي دانم، سالهاست كه مرده ام!، همچون آينده ي خانه ام كه بدون تو سالهاست كه روشن نيست!
هر شب تو رؤياي خودم آغوشتو تن مي كنم
آينده ي اين خونرو با شمع روشن مي كنم
داریوش